میستاییم روانهای مردان و زنان پیرو راستی را،
در هـر سـرزمینی که زاده شـده باشند.
مـردان و زنـانـی که بـرای پـیروزی آیـین راستی،
کوشیدهاند، میکوشند و خواهند کوشید.
فروردین یشت، بند 154
پـيـشگـفـتـار
كتاب «اوسـتـا»، كهنترین مجموعه نوشتارهای ایرانیان، بارها و بارها دچار آسیبهای زمانه شده است. تا آنجا كه اطلاعات تاریخی در دست است، یكبار در روزگار یورش نظامی و فرهنگی اسكندر مقدونی به سرزمین ایران و سوزاندن و نابودی اوستایی كه متن اصلی آن بر روی دوازده هزار پوست گاو نبشته شده بود؛ حتی اگر رقم دوازده هزار مبالغهآمیز به نظر برسد، اما به هر حال كتاب اوستا آنقدر بزرگ بوده است كه نویسندگان و مورخان پهلوی و اسلامی بدون ابراز تردید این رقم بزرگ را در آثار خود بیاورند. و بارهای دیگرِ نابودی بخشهای وسیعی از اوستا –آنگونه كه گفته شده است- در هنگامه یورش اعراب و مغول به سرزمین ایران روی داده است. اما اگر منصفانه قضاوت كنیم نباید این نكته غمانگیز را فراموش كنیم كه بخشهای شایان توجهی از اوستا بر اثر بیتوجهی خود ما ایرانیان از بین رفته و به دست فراموشی سپرده شده است. از آثار ابوریحان بیرونی و دیگر نویسندگانِ همزمان او به درستی دریافته میشود كه بخشهایی از اوستا كه امروزه در دسترس نیستند، در زمان آنان موجود بوده و ایشان در نوشتارهای خود به آن استناد كردهاند. از سوی دیگر این نكته را نیز نباید نادیده انگاشت كه اوستا مجموعهای از نوشتارهای گوناگون بوده است و بخشهایی از این نوشتارها كه رویكردی علمی و دانشی داشتهاند –بر اثر بیتوجهی عمومی- زودتر از بخشهای دینی كه بیشتر مورد توجه همگان قرار میگیرد، از بین رفته و فراموش شدهاند.
آسیبهای وارد شده به كتاب اوستا، تنها شامل بخشهای از بین رفته نمیشود؛ بلكه اضافات و تغییرات عصر ساسانی نیز از جمله این آسیبها به شمار میرود. این تغییرات به منظور تطبیق متن اوستا با اعتقادات ساختگی دینی زرتشتی ساسانیان – كه تفاوتی قابل ملاحظه با «آیین زرتشت» داشته است، به عمل آمده است.
به این ترتیب و در مجموع كتاب اوستایی كه امروزه به دست ما رسیده است، از نظر زمانی به سه بخش متفاوت تقسیم میشود:
- بخش یكم شامل «اوسـتـای كـهـن» كه موضوع كتاب حاضر را تشكیل میدهد و مضامین آن از نظر زمانی متعلق به روزگار پیش از زرتشت (پیش از حدود دو هزار و هشتصد سال پیش) است؛ اما نگارش آن متعلق به عصرهای پس از زرتشت است و هنگام این نگارش و بازنویسی دگرباره، تا اندازهای مضامین و باورهای جدیدتر را به متنهای كهن اضافه كردهاند. در این كتاب كوشش شده است تا بخشهای كهن اوستا از اضافههای جدیدتر تفكیك شده و مورد بررسی قرار گیرند. هر چند كه هنوز با قاطعیت نمیتوان گفت كه این تفكیك كاملا به درستی انتخاب شده است. این امكان وجود دارد كه در پژوهشهای بعدی در تفكیك متنهای كهن و جدید اندكی تجدیدنظر صورت گیرد.
- بخش دومِ اوستا از نظر زمانی شامل «گـاتـهـا» است كه سرودههای مینوی شخص زرتشت، پیامآور بزرگ ایرانی به شمار میرود كه هر چند از نظر مضمون پس از اوستای كهن سروده شده است؛ اما از نگاه زبان و نگارش، كهنترین بخش اوستای موجود است.
- بخش سوم اوستا از نظر زمانی شامل یـسـنـا، یـشـتهای جدید، ویـسـپـرد، ونـدیـداد و خـرده اوسـتـا است كه همگی جزو اوسـتـای نـو به حساب میآیند. اما نباید از این نكته غافل بود كه بسیاری از مضامین همین بخشهای جدید نیز برگرفته و اقتباس شده از باورها و نوشتارهای كهن است؛ اما این آمیختگی به حدی است كه امكان تفكیك را امكانپذیر نمیسازد. به عنوان نمونه میتوان از داستان جمشید در وندیداد نام برد كه یكی از كهنترین داستانها و باورها و نوشتارهای ایرانیان است، اما شكل نگارشی كهن آن كاملا دگرگون شده و تغییر اساسی یافته است.
همانگونه كه گفته شد در كتاب حاضر به «اوستای كهن» پرداخته شده است. اوستایی كه هر چند نگارش آن جدیدتر است، اما سرایش آن به حدود چهار تا سه هزار سال پیش باز میگردد. توجه به این متنهای كهن ما را با اندیشههای نیاكان دورهنگام خود آشنا میسازد؛ به پیروی آنان از راستی، به احترام آنان به باورها و اعتقادات دیگران، به زندگی صلحآمیز با دیگران، به آرزو و دعا برای همه مردم، به ستایش و گرامیداشت همه مظاهر طبیعت بر روی زمین و بر آسمان، به احترام فراوان برای كار و كوشش، به ارزو برای خرمی و بالندگی میهن، و بسیاری نكات جالب دیگر كه خواننده دقیق و علاقهمند به آن پِی خواهد برد و در مقالهها و گزارشهای بسیار به آنان خواهد پرداخت.
یكی از ویژگیهای مهم اوستای كهن، ریشههای نجومی بسیاری از باورها و نامهای یاد شده در آن است. نگارنده كوشش كرده است تا در حد بضاعت و توانایی خود به این نكته مهم اما فراموش شده بپردازد و نشان دهد كه باورهای پیشینیان ما تا چه اندازه برگرفته از رویدادها و رخدادهای كیهانی بوده است. بیگمان این آغاز راه است و آرزومندم تا در آینده بتوان با یاری دوستداران باستانستارهشناسی ایرانی، متنی شایسته بزرگی و عظمت اندیشه نیاكان فراهم آورد.
![]()
خیلی وقت بود
که صدای پای شعر
در کوچه ی دلم نمی آمد
کنکور
درس
امتحان نهایی
شاعری
نان نمی شود
آب نمی شود
سوم فقط درس
ناظممان می گوید
« سوم هم تموم شد » ![]()
و سهم تو از آسمان شهر
به اندازه ی قاب پنجره است
و از خورشید هیچ
و از برگهای درخت ها هم
هیچ
گل و پروانه
واژه های غریبند
سهم تو از زندگی
پرده های دود
و ابر های بی باران
برف های خاکستریست
خسته ام از قوطی کبریت هایی
که به کوچکترین وجه خود تکیه زده اند
دلم برای ذره ای کودک بودن پر می زند
برای حیاط خانه ی اهوازمان
برای باغچه هایش
و گلهای کاغذی صورتی اش
و درخت های کنار
برای دوچرخه سوار
میان کوچه های دم کرده
برای خروسمان
و جوجه هامان
دلم برای صدای قناری هایم
تنگ شده
تاهمیشه با همین نام می خوانیمت
پاینده باد ایران زنده باد ایرانی ![]()
7/12/86
نمی دانم
شاید به تعطیلات رفته اند
شعر هایم
که حتی
یک سر کوتاه
به خا نه ی ذهنم نمی زنند
و شاید
ذهنم
آنقدر شلوغ است
که
صدای زنگ در را نمی شنوم
چقدر تنها یم
بدون شعر هایم
سلام به دوستای عزیزم این شعر تقدیم به همه ی عزیزانی که سراغ شعر هام رو می گرفتن خصوصآ نیلوفر گلم که خیلی دوستش دارم ![]()
هنوز بهار نیامده
باز هم درخت ها
تاج شکوفه بر سر گذاشته
باز هم سبز شدند
و صدای گنجشک ها
به همراه نسیم
باز به گوش می رسد
و اگر گوش کنی می شنوی
صدای چشمه های تازه جان گرفته را
نمی دانم
چرا
ولی
پس
آن همه انتظار
که برای بهار بود
به پایان نرسیده
شاید آسمان
یک رنگین کمان
یک قطره باران
و یا شاید آبی بودن را
کم دارد
داستان زایش زرتشت
فرّه زرتشت (پرتوهای درخشان) در آغاز از آن اهورا بود. مزدای بزرگ، آن فره سپند و مینوی را به «فروغ بیكران» فرا سپرد. فروغ بیكرانه، آن فره درخشانِ مینوی را به خورشید داد و خورشید آنرا به ماهِ آسمان شبهای ایران سپرد. ماه، آن فره را به ستارگان پرنور ارمغان كرد و ستارگان آنرا به آتشی كه در خانه «زوئیش» (مادر مادر زرتشت) میسوخت، فرو فرستادند. بدان هنگام كه زوئیش در حال زایمان «دوغدو» (مادر زرتشت) بود. فره زرین فرو آمده زرتشت، چنان درخشان بود كه جام آتشدان بینیاز از هیزم و خوراك فرا میسوخت و شعله برمیكشید. فره زرتشت، چهره دوغدوی تازه زایشیافته را چنان درخشان میكند كه بمانند ماه بر روی زمین میدرخشید.
از دیگر سوی، فُـروهر/ فَـروَهَـر زرتشت، در آغاز در عالم مینو بود، در سرای سپند اهورا. از آنجا بمانند فره او، به فروغ بیكران راه مییابد. بهمن و اردیبهشت (اندیشه نیك و بهترین راستی)، آن فروهر خجسته را از فروغ بیكران به شاخه همیشه سبز درختچه مقدس «هـوم» كه بر بلندای چكاد كوهی روییده بود، باز میسپارند. یك جفت پرنده آماده جفتگیری، آن شاخه در بردارنده فروهر زرتشت را از ستیغ كوه برمیچینند و به آشیان خود میبرند، آشیانی بر بالای درختی بزرگ و كهنسال و خشكیده كه بر كرانه رود مقدس «دائیتیا» جای داشت. پیوند آن شاخه هوم سپند، درخت خشكیده را به ناگهان و به یكپارچگی سبز و زنده میكند و برای همیشه سرسبز میدارد.
آنگاه كه «پوروشسپ» (پدر زرتشت) و «دوغدو» (مادر زرتشت)، به پیمان میآیند؛ پوروشسپ، شاخهای از آن هوم زندگیبخش را از فراز درخت پیر، میچیند و به دوغدو ارمغان میكند. دوغدویی كه پیش از این دربردارنده فره زرتشت بود، اكنون فروهر او را نیز در آغوش دارد.
اما گوهر تن زرتشت نیز در آغاز از آن اهورا بود. اهورا آن گوهر را به باد میسپارد. باد تیزرو آن گوهرِ گوهران را به آغوش ابر میدارد. ابر آورنده شادی و خرمی، گوهر تن زرتشت را ارمغان باران میكند و باران، دانهدانه بر زمین بهاری تازهشكفتهای فرو میافتد كه چراگاه گاوان پوروشسپ و دوغدو است. گوهر تن زرتشت از باران به آغوش سپندارمذ راه مییابد و زمین سپند، آنرا به اندام گیاه سبزی فرو مینهد تا از آغوشش برویند و خوراك گاوان دوغدو شوند. دو گاو سپید و زیبا و زردگوشی كه تا آن زمان نزائیده بودند.
پسانگاه، آن گوهر تن، از شاخه سبز گیاه، به شیر گاو راه مییابد. دوغدو، گاو را میدوشد و دارنده گوهر تن زرتشت نیز میشود. اكنون دوغدو، هم دارنده فره و فروهر، و هم گوهر تن زرتشت است. او هوم سبز و شیر سپید را به دستان پوروشسپ باز میسپارد تا آنها رابا هم بكوبد و درآمیزد. نوشیدنی «پراهوم» فراهم آمده را هر دو میآشامند و اكنون فره و فروهر و گوهر تن زرتشت در جان دوغدو آرام میگیرند.ماهها از آن فرخنده روز میگذرد. سه روز مانده به زایش زرتشت، پرتوهای درخشانی از رخساره دوغدو سراسر خانه آنان را فرا میگیرد و به هنگام زایش او، «آناهیدِ» همیشه توانا و «اَشـی» نیك، نوازشش میكنند و زرتشت در روی آنان و در روی پدر و مادر میخندد.آنگاه اشی نیك آوازی فرا میشنود و میگوید: «كیستی ای كه سرودت به گوش من نازنینتر از همه سرودهاست؟» آنگاه پاسخ فرا میآید: «او زرتشت است! او كه هنگام زادن و بالندگیاش، آبها خشنود شدند، گیاهان شادمان شدند، رودها برخروشیدند و گیاهان بردمیدند. او زرتشت است.»این است داستان شگفت و زیبای زایش زرتشت در باورهای ایرانیان. سندی ناب و بیهمتا از احساسات پاك و دوستداشتنی نیاكان دور هنگام ما. سرگذشت غرورانگیزی كه هیچگاه دستمایه آفرینشهای هنری امروز ما نشده است. داستان زایش زرتشت برای هنرمندان بزرگ ما چه چیزی كم دارد؟
اشو زرتشت پیامبر اهورایی ایران زمین
خرداد و فروردین ماه ( تعطیل زرتشتیان ) ۶ فروردین خورشیدی
در چنین روزی در زمان فرمانروایی لهراسب اشوزرتشت در خانه پدرش در کنار رود درجی که به دریای چی چست ( ارومیه ) می ریخت با چهره نورانی و خندان از مادرش دغدو زاده شد و چون نام خاندان پدرش اسپنتمان بود اورا زرتشت اسپنتمان نام نهادند و در روز خورداد و فروردین ماه در زمان شاه گشتاسب کیانی از جانب اهورامزدا به پیامبری برگزیده شد.زرتشت ازهمان دوران جوانی،زرتشت به دینی که درآن به دنیا آمده بود شک کرد . به مراسم آن که با قربانی کردن حیوانات بی گناه همراه بود ، به گفته های آن که پر از خرافات و دروغ بود ، به آموزشهای آن و سرانجام به خدایان آن. او همگی را زیر پرسش برد.
نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای است كه روايت های تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است نوروز جشن شروع فروردين يا « فرودگان » است كه ياد آور اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب ، ارواح پاك مردگان ، برای ديدار وضع زندگي و احوال بازماندگان به زمين فرود مي آيند و در خانه و آشيانه خويش سرگرم تماشا وسركشي مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و ساكنان آن راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند .
درباره پيدايش نوروز در روايتي ديگر چنين آمده است كه نيشكر را جمشيد در اين روز يافت و مردم از كشف خاصيت آن متحير شدند . پس جمشيد دستور داد تا از ( شهد آن ) شكر ساختند و به مردم هديه دادند . از اين رو ، آن را نوروز ناميدند .
همچنين روايت شده كه اهريمن ، بلای خشكسالي و قحطي را بر زمين فرو نشانيد . اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و عاقبت او را شكست داد . آنگاه خشكسالي، قحطي ونكبت را بر روي زمين از ريشه بخشكانيد و به زمين بازگشت با بازگشت ويدرختان و هر نهال و چوب خشكي سبز شدند . پس مرد م اين روز را « نوروز » خواندند و هر كس به يمن و مباركي در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزه نشانيدن در ايام نوروز از آن زمان به امروز باقي مانده است . در خيام نامه آمده است :
چون از اميري جمشيد 421 سال گذشت ، جهان از او يكسره راست همي آمد .ايران و ايرانيان هم مطيع و مريد او شدند تا بفرمود گرمابه های بسيار ساختند و سيم و زر از معادن بر آوردند و ديبای ابريشمي بافتند كه آن روز ، روز اول « حمل » بود . پس جشني بر پا ساخته و نوروزش نام نهاد تا هر سال چو فروردين آيد ، آن روز را جشن گيرند . در ميان اقوام آريايي كه وارد ايران شدند ، جشن سال نو در اصل به دو شكل زير بوده است :
آرياييها در روزگاران باستاني دارای دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما شامل دو ماه و فصل گرما شامل ده ماه مي شد . ولي پس از مدتي ، تابستان داراي هفت ماه و زمستان داراي پنج ماه شد . در هر يك از اين دو فصل جشني برگزار مي كردند كه هر دو اين جشنها را آغاز سال نو تلقي مي كردند . در جشن اول كه به هنگام آغاز فصل گرما يعني به هنگامي كه گله ها را از آغل به چمنهاي سبز و خرم مي كشانيدند و از ديدن چهره گرمابخش خورشيد شاد مي شدند. جشن دوم با شروع سرما آغاز مي شد . در اين ايام گله را به آغل باز مي گرداندند و با توشه هاي اندوخته از آنها نگهداري مي كردند . بر اساس شواهد و قرا ئن ، جشن نوروز حتي به هنگام تدوين بخش كهن اوستا نيز در آغاز بهار بر پا مي شده و شايد به نحوی كه اكنون بر ما معلوم نيست آن را در برج مزبور ثابت نگاه مي داشتند .
عيد نوروز شش روز متوالي دوام داشت و در اين روزها ، سلاطين بار عام مي دادند و نجبای بزرگ و اعضای خاندان خود را به ترتيب مي پذيرفتند و به حاضران عيدی مي دادند . در روز اول سال مردم زود از خواب برمي خواستند ، به كنار نهرها و قناتها و خود را مي شستند و به يكديگر آب مي پاشيدند و شيريني تعارف مي كردند . صبح قبل از آنكه كلامي گويند ، شكر يا عسل مي خورند و برای حفظ بدن از نا خوشي ها و بدبختي ها روغن به تن مي ماليدند.
اما نوروز ، پس از مرگ جمشيد نيز به حيات خود ادامه داد . در معنا ، نوروز ، از هجمه ها و حمله هاي يونانيان ، اعراب ، تركها ومغول ها جان به در برد . و نوروز ثابت كرد كه مهم ترين جشن فرهنگي ميليون ها ايراني است كه در درون ايران زندگي مي كنند
نگاهبانی و گرامیداشت طبیعت و زیستبومهای بشری و جامعهای آرام، آزاد و شاد، در گذر هزاران سال همواره برای ایرانیان وظیفهای بزرگ و مقدس دانسته میشده است. بسیاری از باورها، آیینها و جشنهای ایرانی از پدیدههای طبیعت برخاسته و از آن الهام گرفته شده است.
در «اوستا» كتاب مقدس و كهن همه ایرانیان با هر گرایش دینی، بیشتر از هر چیز دیگری به ستایش پدیدههای طبیعت، همچون آسمان، زمین، خورشید، ماه، آب، باد، ابرها، جویباران، دریاها، گیاهان و جانوران پرداخته شده و گرامی داشته شدهاند. در اوستا با رویكردی جهانی و بدور از هرگونه برتریطلبی، همگی زنان و مردان جهان «در هر سرزمینی كه زاده شده باشند» ستوده شدهاند. مردان و زنانی كه «برای پیروزی راستی، كوشیدهاند و خواهند كوشید» و نیز «آنان كه گیاهان بارور را در پردیسهای زیبا بنشاندند». در سرودهای این كتاب، ایزدی بزرگ بنام میترا ستوده شده است كه پاسبان مهر و پیمان است و مردمان را «خانمانی پر از آشتی، پر از آرامی و پر از شادی میبخشد».
اما از سوی دیگر در اوستا، رنج دیرین مردمان ایرانی نیز بازگو شده است. رنجیدگی از كسانی كه همواره زیستگاههای شاد و آرام آنانرا به تباهی میكشیدهاند؛ رنج همیشگی از آنانی كه «خشم را بزرگ میدارند و مردمان را آزار میرسانند. آنان كه ستم میكنند و خوشبختی مردمان را باز میستانند». همچنین در این سرودها، این نیایش و آرزوی همیشگی ایرانیان فرا آمده است كه «ما را از آسیب ستمگران رهایی ده، منش جنگخواهان را از ما دور ساز».
باورهای ایرانیان به زندگانی صلحآمیز و آشتیجویانه و احترام به پدیدههای طبیعت، در سراسر آثار ادبی و هنری و معماری آنان به چشم میخورد و شیوه برگزاری جشنهای آنان نیز از همین باور دیرین سرچشمه میگیرد. تقریباً همگی جشنهای ایرانی برگرفته از رویدادهای كیهانی و طبیعی بوده و دستورهای خاص قومیتی و دینی نیست. آیینهای ایرانی با شركت همه مردمان و با شادی و سرور دستهجمعی برگزار میشده و مفهومی به نام «اقلیت» در فرهنگ و ادبیات آنان معنا نشده و بكار نرفته است. در آیینهای ایرانی نه تنها اثری از خشونت و بدرفتاری با طبیعت و گیاهان و جانوران دیده نشده، بلكه حتی با آدابی همراه است كه به انگیزه پاكیزگی و پاسداری از محیط زیست و همزیستی جوامع بشری برگزار میشود.
آنان در سیزدهمین روز بهار، تابستان و پاییز، جشنی همراه با سركشی به طبیعت در ستایش «تیشتَـر» ایزد بارندگی برگزار میكنند. در دوم اردیبهشت، جشن گردآوری گلها و گیاهان دارویی؛ در آغاز تابستان، جشن بلندترین روز سال و كمال خورشید؛ در ششم تیر، جشن شكفتن گل «نیلوفر»؛ در پانزدهم تیر، جشن كهنترین مراسم «خامخواری» شناخته شده در جهان؛ در هجدهم مرداد، جشن نوشیدنیهای گوناگون به نام «مَی خواره»؛ در نخستین و شانزدهمین روز مهر، جشن گرامیداشت «میترا» ایزد راستی و پیمان؛ در دهم آبان، جشن گرامیداشت «آناهید» ستاره آبهای روان و یكی از گرامیترین ایزدبانوان اسطورهای ایران؛ در آغاز زمستان، جشن زایش خورشید؛ در پانزدهم دی، جشن كهن هنرمندان و پیكرتراشان به نام «بَـتیكان» همراه با ساخت تندیسهای گوناگون؛ در بیستودوم بهمن، جشن «بادروزی» در ستایش باد و آسمان پاك؛ و همچنین جشنهای پرشمار دیگری برای گلابگیری، برای آغاز فصل كشاورزی، برای بارش نخستین برف سال، برای شكفتن گل سرخ (شقایق)، برای فصل چیدن انگور، انار و فندق. اینها، تنها نمونههایی اندك از آیینهای پرشمار سالانه ایرانی است.
اما آیینهای نوروزی عملاً از اول ماه اسفند آغاز میشود. در اسفندماه، ایرانیان زمین را آماده رویش و بارور میدانند و همچون بانویی گرامی از او پاسداری و مراقبت میكنند. حتی نام این ماه در آغاز به معنای زمین بوده است و پنجمین روز این ماه را روز بزرگداشت زمین بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان میدانند.
در سراسر اسفندماه، ایرانیان آیینهایی در پیشواز فرارسیدن نوروز كه در واقع هنگامه زایش زمین و آغاز فصل بهار دانسته میشده است، برگزار میكردهاند. روز اول این ماه، همزمان با جشنی بنام «آبسالان» است كه به مناسبت روان شدن جویباران و آبشارها، و همراه با نمایشهایی شاد و خندهآور بنام «كوسهسواری» انجام میشده است. در دهم اسفند جشنی به نام «وخشَـنكام» را بر كنار رودها و در گرامیداشت آنها برگزار میكردهاند. نوزدهم اسفند را «نوروز رودها» مینامیدند و در این هنگام به لایروبی و پاكسازی چشمهها، نهرها و كاریزها میپرداختهاند و حتی بر آنها عطر و گلاب میپاشیدهاند. بیستم اسفند را روز «گلدان» میدانستند و به این مناسبت به كاشت گلها و گیاهان و درختكاری روی میآوردهاند. در بیستوششم اسفند یاد و نام پیشنیان از دنیا رفته خود را گرامی میداشتند. در شب آخرین چهارشنبه سال، همه ناپاكیها را از خانه، باغ و گذرها میزدوده و آنها را آتش میزدهاند و حتی خود نیز بگونهای نمادین و برای پاكیزه شدن از همه بدیها و كدورتها، از بالای آتشها میگذشتهاند. در آخرین روز زمستان، در جشنی به نام «اوشیدَر»، دختری آراسته را سوار بر شتری زیبا و آذین شده به كنار آبهای فرخنده و گرامی دریاچه هامون میبردند تا مراسم نمادین باروری و زایش سوشیانت (موعود نجاتبخش ایرانی) را با سرود و شادمانی برگزار كنند. و در آخرین شب سال، چراغی به نشانه روشنایی و فروغمندی و پایندگی همیشگی خانه و كاشانه و میهن خود، در درون هر خانه، و آتشی نیز بر فراز بامها برمیافروختهاند.
اینك، بامداد «نوروز خجسته پی» فرا میرسد. نخستین روز بهار و روز زایش زمین؛ روز تولد طبیعت، شكوفایی گلها و نغمههای پرندگان؛ فرخندهترین روز و جشن ایرانیان؛ جشنی كه همه آیینهای اسفندی پیشدرآمد آن بود. روزی كه برگزاری جشن باشكوه آن، دستور و خواست هیچ شخص، حكومت، دین یا قومی نبوده است و تا امروز همه كوششهای كسانی كه خواستهاند به آن رنگ و بوی مذهب و قومیت خود را بدهند، با شكست روبرو شده است. نوروز، همواره در نبرد با كسانی كه قصد نابودی یا تحریفش را داشتهاند، پیروز و سرافراز برآمده است.
مهمترین ویژگی نوروز در همبستگی و همزیستی همه مردمان است. مردمانی كه با گرد آمدن بر كنار یكدیگر، شادی خود را با هم تقسیم میكنند. با بوسیدن روی یكدیگر، از كدورتها دوری میجویند. و با دیدار از بزرگسالان، سپاس و قدرشناسی خود را تقدیم آنان میكنند. بزرگسالانی كه به كودكان مشتاق، تخممرغی ارزانی میدارند كه نماد گیتی و زمین است. مادربزرگانی كه ظرفی از سبزههای تازهپرورانده خود را به فرزندان پیشكش میكنند و جوانانی كه چه دلبستگی ژرفی به سبزهای دارند كه از دستان مادربزرگ خود برگرفتهاند. سبزهای كه مادربزرگ در سراسر اسفندماه، همچو فرزندی نازنین پرستاریاش میكرد. بر بالای آن رواندازی میگسترد و چندین بار در روز بر آن آب میپاشید. بارها آنرا جابجا میكرد تا همواره در پرتو نور خورشید باشد. هر روز، بارها آنرا تماشا میكرد تا سر زدن «نخستین جوانه»های آنرا ببیند و به همه خبر بدهد.
بر سفره «هفتسین» نوروزی ایرانیان، میتوان آب را دید و آینه را، میتوان اسپندی را برافروخت و اخگر كوچك «نوكچهای» (شمعی) را، میتوان نانی را خورد و پنیر و سبزیای را، میتوان سیب و سنبلی را بویید و عطر گلاب را، میتوان سمنویی را چشید و كتابی را خواند. آیینهای كهن ایرانیان و سفره هفتسین آنان برای یك زندگانی نیك و خرم، و برای جامعهای كه خواهان احترام متقابل همه ملتها به یكدیگر است، برای ملتی كه نیاكان او از دیرباز چنین نیایش میكردهاند كه
«بادا گفتار آرام بر جهان؛ بادا كامروایی بر جهان، بادا آبادانی بر جهان» چه چیزی كم دارد؟
ما ایرانیان، ضمن احترام به باورها و آیینهای همه مردم جهان، از هر نژاد و تبار و دین و ملیت، آرزو داریم در هر كشوری كه هستیم، بتوانیم نوروز و آیینهای پیوسته به آنرا به شادی و خرمی برگزار كنیم و دیگران را نیز در شادی خود سهیم سازیم.
یاری رساندن به ایرانیان برای برگزاری آیینهای نوروزی، احترام به یادمانی كهن برای پاسداشت زندگانی نیك و سعادتمندانه بشری، و یاری به اندیشهای است كه نگاهبانی از زمین سرسبز و منش توأم با همزیستی صلحآمیز بشری را همواره وظیفه دیرین و مقدس خود میدانسته است و میداند.
فلسفه ی هفت سین
به طور مقدمه باید دانست که عدد "هفت" نزد ایرانیان قدیم مقدس بود و به خاطر ستارگان هفتگانه یعنی
« زهره ، مشتری ، عطارد ، زحل ، مریخ ، زمین و خورشید » عدد هفت را گرامی می داشتند. نیاکان ما که زرتشتی بودند ، اعتقاد داشتند که عقل مقدس یعنی " اهورامزداکه به او سپند مینو نیز می گفتند ، شش وزیر بزرگ به نام "امشاسپندان:
ارديبهشت،خرداد،امرداد،شهريور،بهمن،اسپندارمذ دارد که یعنی مقدسان جاویدان و این شش امشاسپند با سپندمینو تشکیل (هفت سپند) می دهند.
علت این که هفت سین به راستی هفت سین است ، اشاره به هفت "امشاسپند" است و چون کلمه "سپند" با سین شروع می شده ، روی این اصل به علامت آن هفت مقدس جاودانی ، چیزهائی در نظر گرفته شده که هم با حرف سین شروع شده باشند و هم مورد استفاده مثبت بشر واقع شوند.
عدد هفت در قدیم : مردم بابل عدد هفت را مقدس می شمردند ، طبقات آسمان و زمین و سیارات هفت بوده است ، ایام هفته هفت روز است.
هفت از نظر مذاهب: به عقیده هندیها در آئین برهما انسان هفت بار می میرد .
عروس و داماد باید هفت قدم به اتفاق هم بردارند. هفت قدم جلو رفته و قسم می خورند ، در آئین زرتشت هفت فرشته مقرب وجود دارد. در تورات مذکور است که هفت نر و ماده را با خود برگیر تا نسلی بر جهان بماند.
هفت در آئین مسیح : هفت معجزه ، از 33 معجزه را مسیح در انجیل ذکر کرده است ، در انجیل از هفت روح پلید صحبت شده است ، به نظر فرقه کاتولیک ، هفت نوع شادی و هفت غسل تعمید وجود دارد.
هفت در اسلام: آسمان هفت طبقه دارد . فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را دید که گفتند هفت سال خشکسالی و هفت سال فراوانی می شود. جهنم هفت طبقه دارد . گناهان اصلی هفت عدد است . پیش از اسلام در بین اعراب ، هفت بار طواف دور کعبه مرسوم بوده و در سنت اسلامی نیز چنین است . هفت نفر قاری قرآن معروف بودند ، هفت بار شستن اشیاء ناپاک و قرار گرفتن هفت عضو بدن هنگام نماز نیز مذکور است .
هفت در تصوف : هفت وادی سلوک در تصوف معروف است 1) طلب ، 2)عشق ، 3)معرفت ، 4) استغنا ، 5)توحید ، 6) حیرت ، 7)فنا ،
حضرت مولانا می فرمایند :
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
هفت در تاریخ : همراهان داریوش با خود او هفت نفر بودند، در نقش رستم در بالای آرامگاه داریوش ، هفت نقش ملاحظه می شود . جنگهای هفت ساله در زمان لوئی 11 واقع شد. اژدهای هفت سر معروف است . هفت پسر گشتاسب به هفت راهزن تبدیل شدند و هفت خوان رستم و اسفندیار معروف است.
معابد هفت طبقه: در بابل و آشور هر معبدی هفت طبقه داشت و هر طبقه به نام یکی از سیارات و هفت رنگ بود (سرخ ، سیمین، سفید، سیاه، ارغوانی، آبی و سبز). حصار اکباتان هفت دیوار داشت و آرامگاه کورش هفت پله دارد.
سفره ی هفت سین:
در کشورهای مختلف هفت سینهای متفاوتی پهن میشود، حتی در برخی از نقاط ایران و دیگر کشورها به جای هفت سین، هفت شین پهن میکنند، سفره هفت سینی که امروزه بیشتر مرسوم است داری هفت مورد از چیزهای مانند:
سبزه : نماد خرمی و نو زیستی
سرکه : نماد شادی ( میوه درخت تاک در ایران میوه شادی خوانده میشد )
سمنو : نماد خیر و برکت
سیب : نماد مهر و مهرورزی
ســیر : نگهبان سفره ( در اکثر فرهنگ های آریائی برای سیر نقش محافظت کننده از شر قائل بودند )
سماق: نماد مزه زندگی
سنجد : نماد حیات و بزر حیات
سپـند : (اسفند)
و همچنیین
توران شهريارى، سخنران جامعه زرتشتى معتقد است : "تقدس عدد هفت از آيين مهر يا ميتراست و به سالهاى دور باز مى گردد. در اين آيين هفت مرحله وجود داشت براى اينكه انسان به مقام عالى و آسمانى برسد. پس عدد هفت از پيش از زرتشت براى انسان گرامی بوده و در آيين هاى گوناگون به نمادهاى گوناگون ديده مى شود ، مانند هفت آسمان ، هفت دريا ، هفت گياه و... " همچنين اسناد تاريخى از برپايى سفره هفت سين به ياد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛طبق اين اسناد، هفت امشاسپندان مقدس عبارت بودند از:
اهورامزدا(به معنى سرور دانا)، و هومن (انديشه نيك ) ، ارديبهشت (پاكى وراستى )، شهريور (شهريارى آرزو شده با كشور جاودانى )، سپندارمزد (عشق و پارسايى ) ، خرداد (رسايى و كمال ) و امرداد (نگهبان گياهان).اما در بسيارى از منابع تاريخى آمده است كه "هفت سين " نخست "هفت شين " بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است .
شمع، شراب ، شيرينى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقايق يا شاخه نبات ، اجزاى تشكيل دهنده سفره هفت شين بودند. برخى ديگر به وجود "هفت چين " در ايران پيش از اسلام اعتقاد دارند.به گواه تاريخ در زمان هخامنشيان در نوروز به روى هفت ظرف چينى خوردنی و نوشيدنی مى گذاشتند كه به آن هفت چين يا هفت چيدنى مى گفتند و در زمان ساسانيان هفت شين رسم مردم ايران شد و شهد و شراب و شاهد و شمع و شير و شايه (ميوه) و شمشاد نشانه های نوروز شدند.
پس از يورش تازی ها به ايران مردم برای نگهداری از فرهنگ خود هفت سين را جايگزين هفت شين نمودند و به همين دليل، چون در اسلام "شراب" حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه سركه مى شد انتخاب كردند و اينگونه شين به سين تغيير پيداكرد.به هرروى خوراكى هاى ويژه ای بر سفره هفت سين مى نشينند كه عبارتند از: سيب، سركه، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزى (سبزه)
خوراكى هايى كه به نيت هاى گوناگون انتخاب شده اند:
سمنو: نماد زايش و بارورى گياهان است و از جوانه هاى تازه رسيده گندم تهيه مى شود.
سيب : هم نماد بارورى است و زايش. درگذشته سيب را درخم هاى ويژه اى نگهدارى مى كردند و قبل از نوروز به همديگر هديه مى دادند. مى گويند كه سيب با زايش هم نسبت دارد، بدين صورت كه اغلب درويشى سيبى را از وسط نصف مى كرد و نيمى از آن را به زن و نيم ديگر را به شوهر مى داد و به اين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايى رها مى شد.
سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زايندگى. عده اى عقيده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است!
سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پيوند او با طبيعت است. درگذشته سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برج هاست در قاب هاى گرانبها سبز مى كردند. در دوران باستان دركاخ پادشاهان ۲۰ روز پيش ازنوروز دوازده ستون را از خشت خام برمى آوردند و بر هريك از آنها يكى از غلات را مى كاشتند و خوب روييدن هريك را به فال نيك مى گرفتند و برآن بودند كه آن دانه درآن سال پربار خواهدبود. در روز ششم فروردين آنها را مى چيدند و به نشانه بركت و بارورى در تالارها پخش مى كردند.
سماق و سير نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غير از اين گياهان و ميوه هاى سفره نشين، خوان نوروزى اجزاى ديگرى هم داشته است:
دراين ميان "تخم مرغ" نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. "آينه" نماد روشنايى و راستی است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد.
"آب و ماهى" نشانه بركت در زندگى هستند و ماهى به عنوان نشانه ی اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود.
و " سكه" كه نمادى از امشاسپند شهريور (نگهبان فلزات) است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.
حاجی فیروز چیست؟
خاستگاه جشنها و آیینهای ایرانی، پیوندی ژرف و شگرف با پدیدههای كیهانی و هستیشناسانه، و همچنین با ویژگیهای اقلیمی و زیستبومی دارد. اما روش برگزاری این آیینها در فرهنگ ایرانی، بیشتر از دیگران با واقعیتها نزدیكی دارد و رمزینههای موجود در آن به یكپارچگی با دنیای نیروهای مینوی و ایزدان پیوند نمیخورد. به دیگر سخن در بارورهای ایرانی –برخلاف باورهای یونان و میاندورورد- دسترسی به جهان ایزدان برای مردمان امكانناپذیر است. آسمان و نیروهای آن ممكن است تأثیری بر فرایندهای زمینی داشته باشند، اما زمین و باشندگان آن كمترین دخالتی در حوزه تواناییهای ایزدان ندارند.
در باورهای كهن سامی و میاندورودِ پیشآریایی و نیز یونان عصر كلاسیك، خدایان گاه مظهر خشم و خشونت و آدمربایی و تجاوز و خشكسالی و ترس هستند؛ اما در فرهنگ ایرانی، پروردگار و ایزدگان، همیشه و همواره مظهر نیكی و خیرخواهی برای مردمان و باشندگان روی زمین هستند و «سرای سپند» كه جایگاه مینویان دانسته میشود، سرایی است كه در آنجا تنها «نور و سرود» وجود دارد. از این رو است كه مرگ در باورهای ایرانی كهن، نه تنها پدیدهای غمناك دانسته نمیشده، كه گاه موجب سرور و شادمانی هم میشده است. جشن «بَـمو» یكی از بزرگترین جشنهای دین مانوی، با شادی و ساز و سرود، در روز درگذشت مانی- پیامبر بزرگ ایرانی- برگزار میشده است. در نگاركندهای دخمههای هخامنشی، اثری از ناله و مویكندن و روی چنگزدن و گریبان دراندن و گریه و زاری دیده نمیشود. در سراسر شاهنامه هیچ آیین سالگرد مرگی گزارش نشده است و امروزه هم گاه آیینهای خاكسپاری مردگان در برخی نواحی ایران، همچون لرستان و بختیاری، با ساز و سرود برگزار میشود.
از سوی دیگر، در حالیكه در فرهنگ یونانی، گذر تاریخ شكلی خطی و ممتد دارد، در باورهای ایرانی گذر زمان و تاریخ، شكلی چرخی و تكرارشونده در پیش دارد. از همین رو، نوروز نیز نه تنها آغاز بهار، بلكه آغاز هستی زمینی و نمادی از آغاز آفرینش و زایش دوباره آن است. «زایشی» كه در آغاز اسفندماه و در جشن اسفندگان «باروری» آنرا گرامی داشته بودند. اینرا نیز باید بیفزایم كه نوروز لزوماً آغاز سال نو نیست. چرا كه در گذشته گاهشماریهای گوناگون دیگری نیز در ایران روایی داشته و هنوز هم دارد كه مبدأ سالشماری آنها در پاره دیگری از سال میبوده است. برای نمونه مبدأ سال از آغاز زمستان كه با تغییراتی در گاهشماری میلادی پابرجا مانده است و بیرونی آنرا «میلاد خورشید» میداند و نه میلاد مسیح. متأسفانه امروزه با تبلیغاتی گسترده، چنین متداول كردهاند كه مردمان بجای شادباش و تبریك عید و «نوروز» به تبریك «سال نو» بپردازند.
اما در باره حاجی فیروز میتوان گفت كه نام «حاجی فیروز» و ویژگیهای خاص امروزین او، همچون پوشاك سرخ و سیاهی چهره و ترانههای ویژهاش، سنتی كاملاً جدید و خاص تهران معاصر بوده است. اما شخصیت او به عنوان «پیامآور نوروزی» به گونههای مختلف از دیرباز در سراسر ایرانزمین روایی داشته و دارد. در نواحی گوناگون او را با نامهای متفاوتی میشناسند: در خراسان و بخشهایی از افغانستان «بیبی نوروزك»، در خمین و اراك «ننه نوروز»، در كرانههای خلیج فارس «ماما نوروز»، در گیلان «پیر بابا» و «آروس/ عروس گلی»، در آذربایجان «ننه مریم»، در تاجیكستان و بخارای شریف و دیگر وادیهای ورارود «ماما مروسه» و نامهای مشهور دیگری همچون بابا نوروز و عمو نوروز.
میبینیم كه در بیشتر نواحی، شخصیت نوروزی ما، جنسیت زنانه دارد. اما با این حال هنگام اجرای نمایشها، مردی در پوشاك زنانه میرود و بجای زنان اجرای نقش میكند. البته به نظر میآید كه بركنار نهادنِ زنان از این نمایش، مانند اجرای نقش زنان توسط مردان در تعزیهخوانی، رسمی تازه و برگرفته از دستورهای مذهبی جدید باشد.
آیا حاجی فیروز را میتوان به قبل از اسلام ربط داد؟
حاجی فیروز، شكل دگرگونشده ننه نوروز یا بابا نوروز است. گونه اصلی آن كه در نواحی مختلف، روایی دارد، بیگمان آیینی بسیار كهن برای آورنده پیام نوروزی و آورنده نوید سالی نیك است. اما شكل امروزین آن به سده معاصر مربوط میشود.
آیا میر نوروزی ربطی به حاجی فیروز دارد یا شخصیت جداگانهای دارد؟
میر نوروزی هم از دیگر نسخههای بابا نوروز است و كاركردهای یكسانی داشته است. اما تفاوتهایی اندك در گذر زمان و در نواحی گوناگون بدیهی است. برای نمونه، تاریخنامههای سدههای میانه از پادشاهی یكروزه او به هنگام جشن نوروز یاد كردهاند كه بیتردید گونهای نمایش مطایبهآمیز بوده و آنچنان كه برخی تصور كردهاند، بهیچوجه قدرت اجرایی نداشته است.
آیا لزوماً باید برای حفظ سنت، صورت حاجی فیروز را سیاه كرد و شعر «ارباب من» را خواند؟
با توجه به نمونههای كمی كه در بالا گفته آمد، دانسته میشود كه شخصیتی كه بیشتر با نام حاجی فیروز برای ما آشنا است، در نواحی گوناگون و با بهرهگیری از ویژگیهای اقلیمی آن ناحیه، نامها، پوشاك و نمایشهای متفاوتی دارد و اتفاقاً در بیشتر نواحی، چهره او را سیاه نمیكنند. از این رو سفارش به سیاه نكردن چهره حاجی فیروز، مغایرتی با سنتهای ملی ندارد و حتی ترانه «ارباب من» نیز جز در تهران، در جای دیگری بگونه اصیل شنیده نشده و پیداست كه سنتی دیرپا نیست كه نخواندن آن بیتوجهی به باورها دانسته شود. شهرت زیاد حاجی فیروز با ویژگیهای خاص و معروف آن در تهران و شهرهای بزرگ نتیجه كاربرد زیاد آن در تلویزیون و رسانهها بوده و پژوهشهای مردمی، نمونههای سنتی فراگیر آنرا تأیید نكرده است. درست است كه تك تك اجزای آن از نمونههای كهن برگرفته شده، اما تركیب نهایی و فعلی آن جدید است و حتی نام او نیز مانند دیگر نامهای یاد شده بالا نشانهای از دیرینگی در بر ندارد.
آیا این دو خصوصیت حاجی فیروز اشارهای بر وجود بردهداری در گذشته ایران نیست؟
سیاهی رخساره، نمونهای است كه در دیگر آیینهای نمایشی ایران در فصل زمستان دیده میشود. در جشن «برفی» (كه در محلات و ورارود به مناسبت بارش نخستین برف سال برگزار میشود)، چهره كسانی را سیاه میكنند و در بازیها و آیینهایی همگانی بگونه خندهآوری او را در كوچهها میگردانند و سنگباران میكنند. در اینجا سیاهی نماد سرما و شبهای بلند و سرد زمستان است و میدانیم كه در داستانهای مردمی و حتی در شاهنامه فردوسی، بین سرما و زمستان، با سیاهی و گرگ سیاه ارتباطهایی وجود دارد و
آیا حاجی فیروز ربطی به فروهرها یا دنیای مردگان دارد و آیا صورت سیاه او نشانی از این دارد كه از مردگانی بوده كه به زندگی بازگشته است؟
كه بموجب یك لوح اكدی از بینالنهرین، سیاهی صورت حاجی فیروز به دلیل بازگشت او از سرزمین مردگان است و اصولاً نوروز جشنی غیر آریایی و مربوط به پیش از آمدن آریاییان به ایران است و حاجی فیروز از یك سنت بینالنهرینی گرفته شده است كه در آنجا دوموزی با لباس قرمز و دایره به زیر زمین فرستاده میشود تا اینانا به روی زمین بازگردد و زمین دوباره بارور شود. برای این پرسش باید به نكات گوناگونی پرداخت. نخست اینكه در باورهای ایرانی، رفتوآمد به سرای مردگان جایی ندارد و فروهرها نیز نه تنها سیهرو نیستند، بلكه از آنجا كه سرشتی اهورایی و سپند دارند، دربردارنده ویژگیهای «سرای سپند»، سرای نور و سرود هستند. فروهرها در زیر زمین نخفتهاند، بلكه در آسمانها در پروازند. (اینكه نقش گوی بالدار را نشان فروهر میدانند، اشتباهی بسیار فراگیر است كه هیچ دلیلی آنرا پشتیبانی نمیكند) دوم اینكه، درست است كه بخشهایی از مراسم نمادین ازدواج تموز و دوموزی و پوستههایی از آن شباهتهایی با جشن اسفندگان و جشن نوروز دارد، اما تنها یكی از نسخههای گوناگون شخصیتهای «پیامآور نوروزی» است كه پیش از این به برخی دیگر از آنها اشاره شد و نمیتوان آنرا خاستگاه آیینهای نوروزی ایرانیان دانست. در واقع چنین آیینهای كهنی در سرزمینهای گوناگون با هنجارهای پیوسته به خود منطبق میشدهاند.
دوم اینكه، آغاز بهار و رفتن سرما و كمبود مواد غذایی و آمدن دوباره گرما و آرامش و فراوانی، جشنی برگرفته از پدیدهای طبیعی است كه بیتردید توسط همه مردمان جهان بدون اینكه از یكدیگر الهام گرفته باشند، گرامی و فرخنده دانسته میشده است و نمیتوان هیچ قومی را ایجادگر آن دانست.
سوم اینكه، سرزمین بینالنهرین یا میاندورود (و همچنین